تبليغاتX
باران-برگ
ميگويند نماز خواندن در ملك غصبي حرام است.

آقاي رئيس!  پيشنهاد ميكنم براي فرار از آتش دوزخ ديگر در خانه ي دولت نماز نخوانيد ...


□        □      □


مهدي موسوي وبلاگش را براي هميشه بست و نوشت :

" فعاليت فرهنگي و هنري در فضايي كه بر پايه ي دروغ

و توطئه شكل گرفته باشد حرام است"

من و تو هميشه باهم فرق داشته ايم مهدي!

و حالا هر دويمان داريم فرياد مي زنيم... تو با ننوشتن و من با نوشتن، چرا

كه سكوت در فضايي كه بر پايه دروغ و توطئه

شكل گرفته باشد حرام است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:40  توسط سيمين شريفي 

خون روي چانه ام را با دستمال پاك ميكنم...

عشق من!

عزيزم!

دوستم!

دعوتم نكن به سكوت...

تر جيح ميدهم همه چيزم را از دست بدهم تا

اينكه يك بي همه چيز باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:8  توسط سيمين شريفي 

ديگر

نه خشم هيچ ملتي ترا به خانه ات باز مي گرداند

نه سياست هيچ سياستمداري

آيا

آزادي

خواهد فهميد

كه چه گامي براي آزاديش برداشته اي ندا؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:22  توسط سيمين شريفي 

سخت است. همه چيز سخت است. نفس كشيدن سخت است. حرف زدن سخت است. گريه كردن سخت است. . . هفت تير رفتن سخت است. وليعصر رفتن سخت است. شانزده آذر رفتن سخت است. پارك لاله رفتن سخت.همه چيز سخت است. انقلاب رفتن سخت است. انقلاب كردن سخت است. به آزادي رسيدن سخت است. به آزادي نرسيدن سخت است... همه چيز سخت است. سخت است. پك زدن به ماربروي قرمز سخت است. نگاه كردن به اين همه كثافت وطن فروش و حرف نزدن سخت است. داد زدن سخت است. راه رفتن سخت است. نشستن سخت است. همه چيز سخت است. سخت است. سخت است.....سخت...سخت...سخت...سخت...سخت...سخت...سخت...


"نصر من الله و فتح قريب" :


پرنده هيچ... پرنده... و من هنوز اينجا

پرنده خواب... پرنده... و ابتداي خدا

كنار تخت... و گوشي"الو پرنده ي من؟"

دو چشم خيس ، پرنده... و لحظه اي درجا

بزن بزن به كنارم ، به گوشه ام با غيظ

بزن بزن به تمامم ، به دختري تنها

كه سوخت شكل غريب نخي از اين سيگار

و مرد گوشه ي كافه " برقص بينيم بابا!"

    □  

تمام حادثه ها را زمين رقم زده است

تمام روز دلم را كسي قدم زده است

تمام روز كليدي شدم بدون دري

تمام روز اسير سروصداي زري

تمام روز شبيه شعار بر ديوار

تمام روز دلم را كشيده ام بر دار

تمام روز كنار هزار و يك ميدان

تمام روز كنار سميه و ايمان

كنار ظرف نشسته ... و پاكتي سيگار

و در كه پلك نميزد براي اين بيمار

كنار بهت ، كنار كشاكشي خوني

و مرگ موش درون توهم گوني

و باز خاطره هايي از آنور دنيا

زني بدون لباس و رضايتي بيجا

زني بدون لباس و صداي يك شليك

و مرد خوب كثيف و زني كمر باريك

صداي نق نق بچه... و قرص آرامش

من و شروع لطيف ژني بدون جهش

و باز عينك دودي ، جزيره اي گستاخ

و دست گمشده ي تو بروي من...من...آخ                          

□        □

كسي تمام خودش را ... كه باد هم برده

كسي كنار دو دستم ، كنار من مرده

كسي كه خون غليظي كشيد بر دستم

" بگو عزيز دل من! بگو منم هستم"

و باد ثانيه ها را ورق ورق كرده

كسي درون جنينم كمي عرق كرده

كسي كه باز براي... چرا مهم باشد؟؟؟

پرنده مرد ، پرنده... كه باز گم باشد

    □   

صداي مرگ... و كوچه پر از نمي دانم

و فتح دور براي من و تو مريم

و فتح دور براي ستاره اي خوني

براي هيچ بزرگي..." كه تو نمي دوني"

براي خواب ، گلوله... و آرزوي خدا

براي درد دل من... و دختري تنها

و فتح دور براي پرنده اي خسته

و فتح دور براي دري فقط بسته...




+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:22  توسط سيمين شريفي 

در کوچه ها تنها صدای مرگ بر . . .هر کس            نشخوار یک کودک درون لانه ی کرکس . . .

                □            □            □

با یک اجاق نیمه کور رو به خاموشی

من می روم با دردهایم در هماغوشی

من می روم تا با صدای خیس این دشنام

هی گم شوم در سرچهای خسته ی گوشی

 

در کوچه فریاد کسی پیچید در گوشم

من نشئه از خردل ... لباس مرگ می پوشم

" مادر! کجایی که برادرهام را کشتند؟"*

این لکه های خونی اقرار روپوشم

 

سر می گذارم روی سنگ سرنوشتی که

یک جنگ رودررو ،صدای تیر،شلیک

               یک اسلحه با اسم ممنوع "نمی دانم"

مامان! تمام شهر من تاریک تاریکه...

 

من می دوم و خاطراتم زنده می گردند

دیدی که با مردم...که با مردم چه می کردند؟

مادر! غرورم را،دلم را،اعتمادم را...

این چلچله ها سمت خانه بر نمی گردند

 

می پیچم و خون می زند بر روی نعشی که

"بهمن! تحمل کن..." و حالا باز شلیک

               یک اسلحه با اسم ممنوع "کلاشینکف"

مامان! تمام عمر من تاریک تاریکه

 

حالا خودم را می زنم تا آخر کوچه

تندیس سبز و قرمز این هستی پوچ

انگار مثل زندگیهای پر از تفریح

انگار مثل دلخوشیهای عمو نیچه

 

مادر! ابر مرد تو پس کی می رسد از راه؟

من مردم از بس گریه کردم در ته این چاه

این کوچه بن بست است و سربازان گمراهی

تق...تق...

مرا کشتند مادر!

    آه مادر!

              آه . . .


*اقتباسی از این بیت سیدمهدی موسوی عزیز" قیصر! کجایی که برادرهات را کشتند؟"
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:32  توسط سيمين شريفي 

خیس

       خیس

               خیس

                      خیسم

از خون

گریه

عرق

آیا مادرم

برایم دعا می کند هنوز؟؟؟

 

 

" موسوی! موسوی!   رای منو پس بگیر. . ."

بی اختیار اشک توی چشمان من جمع می شود. مثل همان شب -جلوی صدا و سیمای ننگینمان- که دستهایم را گره زده بودم به دست دوستانم تا با زنجیر محکمی که درست می کنیم راهی برای آن مستطیل سبز باز کنیم. درست لحظه ای که همه باهم فریاد میزدند:" موسوی!موسوی! پرچم ایران منو پس بگیر..."

فضای مسمومی که پر از خفقان و بوی گاز اشک آور است. سرم را خم میکنم روی خط سفید آسفالت و بوقهای ممتد هلم می دهد توی هیاهوی عجیب و غریب این روزهای نفرینی...چه کسی مارا فروخت؟؟؟من را...بهمن را...امین...مریم...سامی...ایمان.......علی......چه کسی مارا فروخت؟ و آن چنان گزاف که نمی توانیم حتی به چشمهای خودمان توی آینه خوب نگاه کنیم و گریه کنیم؟ پشت درهای بسته ی آن بیت نفرین شده چه اتفاقی افتاد که ناگهان پیام تبریک مضحکی کانالهای تلویزیونی بهت زده را پر کرد و شش ساعت انتظار و التهاب تبدیل شد به خنده های عصبی خنده آور؟؟؟؟!!!!!!

دلم میخواهد شیشه های خانه را پایین بیاورم. دلم میخواهد بزنم بیرون. اما مسلم می گوید با اینکار فقط خشم خودت را بیرون میریزی. می گوید حالا وقت خشمگین شدن نیست. باید راه حل قانونی در پیش گرفت. . .

آقای مسلم عزیز! راه حل قانونی توی مملکتی که از " قانون " فقط قاف سر به مهرش را برای قلع و قمع کردن و قدغن کردن می شناسد  چه سودی دارد؟؟؟ سالهای سال سکوت کردیم که به آرامشی برسیم که هیچوقت از آن ما نبود. ما نسل سوخته ایم دوست من! قربانیهای سرنابراهی که به هر حال طعمه ی تبرهای بی اختیار خدایانی تشنه اند. دلم میخواهد روی همه ی خطوط قرمز یک خط قرمز ممتد بکشم. سکوت چرا؟ وقتی که آرام روی خاکی که فکر میکنی مال توست در خیابانی که فکر میکنی مال توست ایستاده ای و پیش می روی تا ببینی کدامین دست ناخلف برگه های کوچک سرنوشت ترا دزدید. آرام پیش می روی چون فکر میکنی این حق تو است و ناگهان میبینی.....آن چه که از تمام چند ساعتی که بر تو گذشته می ماند قطره های خون است و خاطره ی رکیک چندین هزار فحش رکیک تر........

من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟؟که اگر دستهایم را به سمت ناکجاآباد هم دراز کنم باز محکوم به دیوارم...محکوم به شکستی جندین و چند باره..........

من در کجای زمین ایستاده ام خدا که دلم میخواهد تا پایان عمر کوچکم ایستادگی کنم؟؟؟

من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:11  توسط سيمين شريفي  | 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

مي دانم

مي دانم

مي دانم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:0  توسط سيمين شريفي 

زنان بی شماری هستند که می توانند ترا از من بگیرند

اما هیچکدامشان نمی توانند ترا به خودت بازگردانند جز من . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط سيمين شريفي 

قرآن باز می کند مادرم

من

چنین گفت زرتشت را ورق می زنم

مادر به چادر سفیدش می رسد

من به روز گار سفیدم، نه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط سيمين شريفي 

به شیشه ها دستمال می کشم

با خاطرات دستمالی تنم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط سيمين شريفي 

دیر آمده ها زود می روند

زود آمده ها،دیر

میان دیر و زود

وقتی را انتخاب کن

تا هیچگاه از کنار من نروی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط سيمين شريفي  | 

بستر تنهایی ، بستر رضایت است.

این را نه راهبه ها می دانند، نه روسپی ها. تنها من می دانم که کودکی از دست رفته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط سيمين شريفي 

 حد می زند به صورتم یک دست

به صفر کوچکی

محدود می شوم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 6:59  توسط سيمين شريفي 

حالم بهم می خورد از این همه راستی

خم می شوم

که زندگی کنم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:0  توسط سيمين شريفي 

از شر هر شیطان

به شیطان دیگری پناه می برم

پس تو کجا پنهان شده ای خدای خسته ی من؟

زیر چادر کدامین زن؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:50  توسط سيمين شريفي 

 سقوط کرده ام

مثل یک سیب کرمو

بر آستان رختخواب

به درد خوردن هم نمی خورد

تن نانجیب این زن هرزه. . .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:9  توسط سيمين شريفي 

با بردباري سالهايي كه رفت و با سرخوشي سالهايي كه در راه است... اين هميشه يادتان باشد:


□           □            


آدمهاي معمولي

عشقهاي معمولي دارند

مردان مسافر

زنان چشم به راه . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:58  توسط سيمين شريفي 

زندگي بهانه ي خوبي است براي گريستن

حالا

انگشتانت را بچسبان به لبهايم

تا با عطر بوسه و سيگار

بلند بلند

گريه كنيم

 

 

□       □      □

 

 

براي ف.ب . . . و به خاطر عشق

و. . .

جنون :    

 

سيمين، زن هرزه، الهه، بت، خدا، خودم...

اين واژه هاي خسته را هي مي زنم به هم

ديزالو... طرح دختري زير پتوي خيس

توي خيال خودكشي هي غلت مي زنم

-برگرد!

روي سينه هايم سبز مي شود

اسپرم بي رنگي كه دارد مي خورد قسم:

" ناز دو چشمانت مرا از هوش برده است..."

هي گول مي خورم ... و هي بازيچه مي شوم

يكبار ديگر كج كجي از ارتفاع حوض

بالا مي افتم روي اين كابوس ... مرده ام؟

-نه، نه، تمام گربه ها را سر بريده اند

حالا سقوط طرح دختر در سكوت هم

تكرار تلخ لحظه هاي يك جنون محض

آسايش اين گاه مضحك را بزن بهم...

من جيغ مي كشم ... و خانم هاي بد ادا

من را به تخت كوچكي... من جيغ مي كشم

- ف... !

يك گلوله...

- دكتر احمق! مرا نبند

دستان لرزان من و...

- آروم دخترم!

ف... يك گلوله توي مغزم تير ميكشد

او با سه نقطه مي دود پشت تباهيم

- آقاي دكتر! من به او...

- آروم دخترم!

- آقاي دكتر! من دروغي تلخ گفته ام...

انگار خواب نشئگي ، سيگار من كجاست؟

چيزي به دارم مي كشد هر لحظه ، دم به دم

يك خط جواب سرسري

- گمشو كثافت_ ...

حالا!!!... و من سمت خودم شليك مي شوم

تق تق... و مرگ دختري با يك ديازپام

آسايش اين گاه را...

- آروم دخترم!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط سيمين شريفي  | 

. . . هي آه مي كشم

آه مي كشم

آه مي كشم

مامان

دفتر نقاشي مرا مي بندد......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط سيمين شريفي 

" سلام
جرا فکر می کنی شاعری ---چرا ؟خجالت هم خوب چیزی هست
چرا هر کی از ننه باباش قهر می کنه وبلاگ درست می کنه
حد اقل اخر شعرا رو به یه نتیجه برسون
راستش داشت یادم می رفت ---اگر می خواهی دوباره نقدت کنم
بالای وبلاگت بنویس
به نام شعار رند نظر باز ××××بدون نامه تو کی نامه شد باز
در اخر من یکی از کسانی هستم که خیلی تو وبلاگش میری
نشون به اون نشون که قالب وبلاگش سیاه هست
<می خواهی باور کن نمی خواهی باور نکن>
قبلا خیلی ازت تعرف می کردم ولی الان به خاطر....
خدانگهدار . . ."

تعجب نكنيد! اين يه كامنت خصوصيه كه ساعت 3:44 امروز عصر  با نام "سيد" و بدون هيچ آدرسي برام نوشته شده. چرا دارم  اين كامنتو اينجا ميذارم؟؟؟؟؟؟؟؟ شايد به خاطر اينكه از لحن شوخ نويسندش خيلي خوشم اومد. اي كاش آدرسي برام ميذاشت تا ازش تشكر كنم. منتها محض اطلاع اين دوست خوبم :

محض اطلاع يك: من فقط به چهارتا وبلاگ  زياد سر ميزنم- اونم نه هميشه- كه سه تا از اين وبلاگا سياهه يكيشم سبزه. تازه يكي از اونام سيده.....حالا شما كدومشي عزيزم؟

محض اطلاع دو: من نيازي به تعريف هيچ كس ندارم چون براي بدست آوردن هيچ كس نمينويسم. مي نويسم چون دوست دارم بنويسم. چون مثل نفس كشيدن باهامه....

 محض اطلاع سه: براي يه قابلمه پلو شعر گفتن  آخر و عاقبتش ميشه اين همه شاعر جشنواره اي و جناحي كه يادشون ميره رسالت ما پيدا كردن نبض خاطره هاست نه رگ زدن...

" تمام شاعران اهل دروغند                        مگر آنها كه از جنس فروغند"

محض اطلاع چهار: اينا هم آخر و عاقبت همون سه زدگي معروفه كه هميشه ازش حرف ميزنم. امان از اين " سه " لعنتي......

محض اطلاع پنج: بر خلاف اون چيزي كه تا بحال فكر مي كردين آدم بي ادبيم. نه؟ اين آخر و عاقبت شكستن بيست و پنج سال سكوته.....

محض اطلاع شش:  درون هر زنی يك فاحشه خوابيده ...درون هر مردی يك خداي بي عرضه...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 19:21  توسط سيمين شريفي  | 

دكترم مي گه سيگار نكش

دكترم ميگه عصبي نشو

دكترم ميگه فكر نكن

دكترم ميگه شكلات نخور

و من

همه ي اين كارا رو ميكنم . . .

چه مسيرهاي كوتاهي براي رسيدن به مرگ وجود داره!!!!!!!!! مگه نه؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:14  توسط سيمين شريفي 

وقتی که داشتم داغی حادثه را

پک می زدم توی غربت سیگار

قطار خالی تنهایی جیغ می زد توی مغز سرم

قطار خالی تنهایی که ترا با خود برد

ترا

با آن معشوقه ی کشیده ی معمولی

که نه بوی یاس می داد

نه بوی خون و خودخواهی

و من

حلقه حلقه دود شدم تا باور کنم

زنی که زیر باران مرد من بودم

و قطار خالی تنهایی

توی مغز سرم جیغ کشید و ترا با خود برد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط سيمين شريفي