در بستر زن يك جرقه ، يك فلش ، سكوت
يك حس شبيه پس برو تا آخرش ، سكوت
چرخيد توي رختخوابي كه هنوز هم
عطر خوشي مي داد، عطر پيكرش، سكوت
فكري به ذهنش مثل ناقوسي به چنگ باد
فكري كه پايان شب دردآورش . . .سكوت
لبخند خيس خسته اي، سيگار و دود و سكس
برگشت روي خط تكراريترش، سكوت
حالا تمام عمر بيست و چار سالگي
سان مي شد آنجا دزدكي در بسترش، سكوت
يك عمر طولاني و درياي غم و جنون
دارد كجايش مي برد مغز خرش؟...سكوت
زن پاره پاره عكسهايي را كه زندگي
هي قاب مي كرد آن طرف در دفترش، سكوت
توي خيالات كجي مي گشت و مي بريد
مثل رباعيهاي تلخ مادرش ، سكوت
هق هق كنان دارد پتو را دور دست و پاش
غم را به دور دست و پاي باورش، سكوت
بيست و چه مي دانم ... شبيه يك عروسكم!
چيزي شكستش داد در چشم ترش، سكوت
زن غلت خيس خسته اي ... در بستر عرق
يك دست روي نقطه شرم آورش، سكوت
هي داشت خود را آينه ... قاضي نشسته بود
او غرق اين جرم كم پهناورش، سكوت
يك بوسه آيا ... يك ... فقط... من زخم خورده ام؟
زخمي كه حالا كرده بوده پرپرش، سكوت
چشم سياه گريه ئويي، خسته بود و خيس
آرام غلتيد آن طرف، پشت سرش، سكوت
يك بسته قرص آشنا، بيست و دو تا ... و دو
يك زن و يك عمر فقط سرتاسرش سكوت
يك تنگ و يك ليوان ... و حالا، اين جرقه بود
يك حس سركش در كف خاكسترش، سكوت
آرام زير لب فقط ... يك اسم بي صدا
خوابي كه خوابش كرد و ديگر، آن ورش، سكوت