تبليغاتX
باران-برگ

در بستر زن يك جرقه ، يك فلش ، سكوت

يك حس شبيه پس برو تا آخرش ، سكوت

چرخيد توي رختخوابي كه هنوز هم

عطر خوشي مي داد، عطر پيكرش، سكوت

فكري به ذهنش مثل ناقوسي به چنگ باد

فكري كه پايان شب دردآورش . . .سكوت

لبخند خيس خسته اي، سيگار و دود و سكس

برگشت روي خط تكراريترش، سكوت

حالا تمام عمر بيست و چار سالگي

سان مي شد آنجا دزدكي در بسترش، سكوت

يك عمر طولاني و درياي غم و جنون

دارد كجايش مي برد مغز خرش؟...سكوت

زن پاره پاره عكسهايي را كه زندگي

هي قاب مي كرد آن طرف در دفترش، سكوت

توي خيالات كجي مي گشت و مي بريد

مثل رباعيهاي تلخ مادرش ، سكوت

هق هق كنان دارد پتو را دور دست و پاش

غم را به دور دست و پاي باورش، سكوت

بيست و چه مي دانم ... شبيه يك عروسكم!

چيزي شكستش داد در چشم ترش، سكوت

زن غلت خيس خسته اي ... در بستر عرق

يك دست روي نقطه شرم آورش، سكوت

هي داشت خود را آينه ... قاضي نشسته بود

او غرق اين جرم كم پهناورش، سكوت

يك بوسه آيا ... يك ... فقط... من زخم خورده ام؟

زخمي كه حالا كرده بوده پرپرش، سكوت

چشم سياه گريه ئويي، خسته بود و خيس

آرام غلتيد آن طرف، پشت سرش، سكوت

يك بسته قرص آشنا، بيست و دو تا ... و دو

يك زن و يك عمر فقط سرتاسرش سكوت

يك تنگ و يك ليوان ... و حالا، اين جرقه بود

يك حس سركش در كف خاكسترش، سكوت

آرام زير لب فقط ... يك اسم بي صدا

خوابي كه خوابش كرد و ديگر، آن ورش، سكوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:48  توسط سيمين شريفي  | 

باران صداي شرشرش مي آيد از آن ور
آن ور؟ همين نزديكيا آن سوي پشت در
آنسو كه رفتي پس پريروز از كنار من
تا پشت آن تا پشت هر چيزي از آن بدتر
آن سو كه چشمانت مرا توي خودش گم كرد
توي غباري تيله اي توي غباري تر
آن سو كنار استكان خالي فالت
در پشت پشت پشت اين خاموشي آخر
يكبار تا آن سوي شك با تو سفر كردم
با تو تمام هستي اين چشم بي باور
آن خود تمام عمر اين كوچكترين من بود
آن خود تمام صحنه اين شخص بازيگر
از آسمان تا لحظه رفتن خبر باريد
" باران مي آيد از دو چشم خسته هاجر"
هاجر شبيه لي لي يك دختر لنگ است
پايي شبيه دست من اين دست عصيانگر
هاجر تمام خانه اش خيس است از اندوه
اندوه مي بارد بروي خانه اش جر . . . جر
يكبار من بودم و چشمان سياه تو
تخت و اتاق و پرده و آيينه و خنجر
يادم مي آ مد لحظه افليج زاييدن
درد و اتاق و گريه و بازيچه اي ديگر
درد و تمام عمر و يك دفتر پر از خالي
خطي چنان چشمان تو بر روي اين دفتر
سرخي . . . تمام صحنه يك لحظه به سرخي زد
ديوار و تخت و پرده و حتي تمام در
من بودم و يك هق هق تلخ پر از لبخند
من بودم ومرگ تمام هستي هاجر
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:47  توسط سيمين شريفي  |