و ضعف نارس انسان در برابر خدایی که...
نمی توانم و این یعنی این که بشر هنر زنده بودن را از یاد برده است.
صدا ها توی سرم می پیچند و خنده ام می گیرد از این همه توهم نابسامان سرسامی بودن... بودنی که سعی می کنم- فقط دارم سعی می کنم- دچار ثانیه های بی وقفه اش شوم بی تمسک به این همه حرف تکراری ، این همه نگاه تکراری ، این همه این همه ی تکراری...
تصویر دور و نزدیک پیچش باد توی شاخه های اضطرابی رگهام... من عجیب به رخوتی بیهوده معتاد گشته ام... مثل خدا که به چشم های مه گرفته انسان... و هر دوی ما... سالهاست که گرفتار ناموزونی تابش چراغهای رابطه گشته ایم . چرا؟ چرا؟ چرا؟
□ □ □
من را دروغ تازه ای ...آتش به شعرهام
داری به دارم می زنی روی ترانه هام
مثل هزار و یک شب تهران لعنتی
آری علی بابای من! من پشت این صدام
در کوزه های قحطی عشق و جنون و سکس
بشکن مرا با سنگ دستانت و هی به جام↓
آهنگ تازه ای بزن ، سازی برای هیچ
تقدیم کن منرا به من، یک قطعه بی کلام
دارم مدارا می کنم با سیلی نگات
تو آن ور دلتنگی من، نه، نمی...میام
این برف سرخ مسخره هم موردی شده
سرمای تن سوز دو دستم، صورتم و پام
پای من و آهسته آهسته...برو کنار
اصلا به تو چه من مریضم؟ من خودم دوا↓
مو خوب می دانم ... چرا هی حرص می زنی؟
حالا رهایم کن ...مرا با درد ادعام
حالا رهایم کن برو...بگذار...خسته ام
هر روز یک شرح اصولی از چه کرده هام
دل بسته ام ، دل بسته ام هر چند اشتباه
اصلا به تو چه؟ به کسی چه ؟...پشت من مدام...
هر روز زجر تازه ای ، زجر دروغ نو
" اینجام" ، " دل درد غریبی..." ، " قرص خوابهام..."
من انتظار پیچ در پیچی که می کشد
احساس سرخ گفتنم را در پی نگام
باید بفهمی تو چرا...من...من چرا... بفهم
رنگم نکن" پس اعتقاداتم؟ ببین برام
اینها مهمند ...من نمی تونم ...و این گناه..."
اینهم دروغ تازه ای با عرض احترام
این هم دروغ مضحکی در ارتداد من
مرجوعی ام ، مرجوعی دنیای دردهام
من باز می گردم وتو... آن سو همیشه آف
" تقصیر خطه..."یا چه می دانم... و دات کام...
من را سه نقطه ...پاسخ سردی ...و sent شد
out می شوم از لحظه هایت توی لحظه هام
حالا من و یک صفحه ی" do you…? " چرا که نه؟
پیغام دارم من برایش...تق...تتق...دارام
" ما مثل هم هرگز...و باید یکنفر درست...
حالا خداحافظ... و تو راحت...همین ، تمام"
□ □ □
** تلاش نکنید که در این شعر با وزن مشخصی روبرو شوید اما شاید به خواندنش بیرزد!**
"و افرادی از زنان شوهر دارشما که مرتکب فحشا می شوند و با گواهی چهار نفر ثابت می شود حکم حبس ابد در خانه های خود برای آنها خواهد بود تا مر گشان فرا رسد..."
" سوره ی نساء –آیه ی پانزدهم"
لکی که روی شیشه... ماشین که گاز داد
مامان که بی صحبت به من یک جانماز داد
یک تکه مهر سنگی_... دستم که خیس بود
دستم که گل شد ، خانه که بوی کزاز داد
-دختر چرا پس این قدر سهل ال...- وصولم من-
تیک خفیف کنج لبهایی که باز... ↓
دادو هوار مضحکی از دیر کردنم
مامان که دستش را برای اعتراض داد
بابا... مسیح بی صلیب لنگهای وا
یک سیلی دیگر به گوش من ... که فاز داد
□
نه، اشک نه، اندوه نه، تنها من و خودم
آب دهان مرده ای که کشف می شدم
توی اتاق یک دری ، زیر همین پتو
ویرانه های معبد یک عمر آرزو
ویرانه های دختری با پم پم و پفک
که روی خون لحظه هایش می زند کپک
یک دخترِ...نه ، یک زن تنها فقط همین
مثل خطوط اضطرابی روی فرش مین
دارم به تکرار خودم در ساعت چهار
مثل گریز بچه گیهایم که بی قرار
یکبار دیگر رفتن و بن بست تازه ای
پیشانی خونی ...و احضار جنازه ای
در پیشگاه جانیان ابتدایی ام
مامان و بابا این رفیقان کذایی ام
سنگی که هی له می شود، دستان من عرق
من هق هقم را قورت... می بلعم ... و در که تق
آرام می گیرم که شاید خواب رفته ام
آرام مثل مرده در تابوت شق و رق
□
حالا صداهای مجازی ... گریه می کنم
من خواب می بینم که صدها سال یک زنم
□
توی هراس کوچه های دیر کرده ام
یک چیز توی گوش من آرام وق و وق
" دختر چرا عاقل...؟" ...و من هی سوت می زنم
یک مرد بر می گردد و رنجم طبق طبق
" بانو چرا غمگینی از دنیا؟ مگر چه شد؟"
آقا! شکست خورده ام در بازی ورق
" من باشما هستم... شبیه..." هرزه ای که بود
ﺇقرا به نام آن خدایی که ترا خَلَق
إقرا به نام آن خدایی که مرا به زور
بر سفره ی عقدی که بی داماد... بی شعور!
دستم حنایی شد ... و چشمانم که خون گرفت
لبهای من لرز الیه راجعون گرفت
لبهای من... لبهای من... بیچاره بوسه هام
عمری هوایی گشتم و کنج همین صدام
پشت سه خط گمشده ، کنج همین سند
" خانم قبِلتُ؟" نه ، نمی دانم..." چقدر بد!!!"
دل را به دنیا می زنم توی همین کفن
من با نگاه سربی ام در جنگ تن به تن
من... من... خود من... دختری که به درک برید
تنهای تنها روی شیشه خرده می دوید
در سنگ قبر آشنایی با دوتا پتو
پس لرزه های آخر این مرگ تو به تو
قوطی خالی و خداحافظ دیاز پام
لبخند سرد دخترِ...نه یک زن مدام
در آتش و درحسرت و در خسته بودنش
با رنج بیماری که هی می مرد در تنش
تحقیر حکم تا ابد ماندن در این عذاب
بوی غریب مرده ای توی اتاق خواب...