تبليغاتX
باران-برگ

همه ي زندگيم توي دوراهي ها گم بودم. اولش از همان شب باراني شروع شد: آمدن يا نيامدن؟ شرط نخست اين حكومت خصمانه زبان بسته بودني مرگبار است. ميدانم. ديگر چه فرقي ميكند كدامين راه؟ كدامين پايان؟ و حالا سالهاست كه توي سردر گمي دردناك بودن دور خودم مي پيچم: ماندن يا نماندن؟؟؟

شايد قرار بود ماه از لابلاي پرتوهاي ناهمگونش روي صورت دختر تبداري بتابد و همه ي ستاره هاي خوش اقبال را بشارت دهد به پيدايش قرباني بي پشت و پناه پر افاده اي كه هميشه فكر ميكند مي تواند دستهاي زمين را بگيرد و با خود ببرد تا ته ته اين روزها. تا زمان زايش نخستين نقطه، نخستين حرف...

و تا سري كه سرك مي كشيد از پشت آن همه تنه ي نازك به صف كشيده با پوستهاي كلفت سبز و شاخه هاي آرام سر به زير...

- بيا، مال تو

و شانه هاي نازك بيمارم مال زمين شد. فرو مانده زير دين تكه اي پم پم. فكر ميكنم هزار و هشتصد سال پيش بود و پارچه ي سه رنگ محزوني داشت توي دست حيراني باد خودش را به اين سو و آن سو مي زد. چيزي قلبم را تكان داد. حرفي، حسي، حركتي... و دويدن، دوباره پناهم داد توي آغوش هميشه آشتي فرارهاي مصنوعي...

"........................  Iceهمه گلبرگهاي گل مشعل خودكشي كرده بودند و ................"

با ناهنجاري ناخوشايند نگاه مرد فروشنده، ناخنهاي كوچك و كشيده ام را بلعيد. لبهايم را گاز گرفتم پشت پيچ كوچه هاي بلوغ و بزرگي. سرم را كه برگرداندم هزار و هشتصد سال گذشته بود و من روي تخت خواب صورتي غمگيني به دختر تبدار كوچكي شير ميدادم. شيري كه بوي پم پم و خون مي داد. سرم را بالا گرفتم كه اشك برگردد توي كاسه ي چشمم...

آه ، بله ، بله، سر انجام ماه كار خودش را كرده بود...

 

         

 

             □        

 

 

 

دردكمر در صبح سرد يك زمستان ِ

دختر شبيه من و سرخيهاي پنهان ِ

شايد، نه حتما او فقط ده سال در رويا

حالا خودش را توي بند سرد زندان ِ

هر روز تا آخر همينجوري... پر از ترس و

هي پشت سر، هي پشت سر اندوه- باران ِ

چشم سياه سر به آبش كه همينها را

مي خواست... دارد مي برد تا، تا بيابان ِ

مرگ تمام بچه گي هايي كه... اصلا بود؟

حالا مگر فرقي؟ ... و تلخيهاي پايان ِ

اصلا به ماچه؟ روسري خاكستري  يا سبز...

دستان پوشيده و موهاي فراوان ِ ↓

رنگ شبي كه ول شده اينجا همينجوري

دور و بر اين دختر غمگين حيران ِ

تازه دچار كوچه بودم كه يهو اينجا

درد كمر و قصه ي قصري كه ويران ِ

يك خنده ي تلخ كذايي، سيلي سختي

" به به! مبارك..." من خودم را سخت گريان ِ

درد عروسك بودن و ده سال بي صحبت

حالا مرا اينجا كنار اين جسد خانه

دارند منرا پونه ي دم كرده و  نعنا

من، دختري را كه فقط امسال آبان ِ

انگار دارم مي شوم... يك دختربالغ؟؟؟

نه، نه، دلم ميخواهد اينجاها و فنجان ِ

اين فال بي مقدار تقدير خودم را له...

توي حياط خانه ي خيسي كه مهمان ِ

دارند يك گله، و من بايد..."تو خانومي"

يك چايي تازه و اندوه هزاران ِ

صد سال چايي بردن و درد كمر باهم

ده دسته ده تايي غريبي هاي مامان ِ

يك دخترك مثل خودم در كوچه هاي باد

من را صدا ..."چايي!..." و موهاي مرا شانه...

 

 

 

 

**براي شنيدن اين شعر اینجا را كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:35  توسط سيمين شريفي  | 

 

 بچه گربه اي توي سرم جيغ مي كشد

-الو؟

-الو؟

-الو؟

يك گوشي كه سردي ديوار را احساس مي كند...

 

                  

 

همانجاست... درست بين سينه هاي غمگين نا هوشيارم. دارد خودش را به سقوط مي رساند. مثل تلخي لبهايت توي غروب آخري كه پرتم كردي به جنون. آفتاب داغ تير ماه... آفتاب داغ تن به روزها داده... اسير ماهها و برجها... اسير صرف افراطي فعلهاي امروزي...

درست توي همين ساعت بود. يك شيشه آب سرد براي فتح دلتنگي دستهاي گره خورده ات...

" خلوت هميشه ي اين روزهاي هميشه تر داغ فراموشي مكرر پنجره هاي بيتاب لحظه هاست كه رو به ناكجا گشودمشان تا ازدحام آدمهاي نان به نرخ روز خور به زندگي ام بازنگرداند. مي فهمي؟؟؟..."

درست همانجاست... توي سراشيبي حلقه ي پنهاني آن بند لعنتي كه خون خوري را نخستين هديه ي سرنوشت بي چون و چراي آدميزاد مي كند. مثل تندي لبهايت توي غروب آخري كه رگهاي آبي بيمارم دويدند زير پوست  ناهمگون آن شعر صورتي............................

نه... نه... نه... نمي توانم. چرا كه چشمهاي بچه پلنگ زخم خورده اي زير اين پتوي به خون كشيده ي اجباري دارد تمام تن به خواب رفته ي من را نفس نفس مي زند.

نمي توانم... و شعر صورتي آن غروب رنگ و رو رفته، ايستاده روي لبه ي پرتگاه از خود گذشتني مرگبار تا تف كند توي اين ظرف پر از".... لعنتي "

مي بيني؟ نمي توانم. تمام واژه ها و حرفها را دزديده اي كه من خفه خون بگيرم. يواش يواش آب بشوم. خودكار بيك آبي تبدارم را بكوبم به ديوار و با گريه خواهش كنم ".... جان! برايم زير سيگاري مي آوري؟؟؟ "

... و حالا خيس خيس خيسم  از اندوه و عرق...

 

 

                  

 

 

برای شنیدن این شعربا صدای شاعراینجا را کلیک کنید

 

 

 

 

 

هزار سال رفتنت را نكرده ام باور

هزار سال؟ از آن مبل و پشت پشت در

هزار سال و چشمي كه غصه اش سر خورد

شبيه مضطربي كه ...و گونه هايم تر↓

شد و هزار مسافر ...و مترويي خالي

به سمت حبس، درون شبي كه من پرپر↓

زدم شبيه شبي كه تو وا شدي در من

و حس پر شدن من كه مثل يك مادر↓

ترا به دوش كشيدم كه عاشقت باشم

در آرزوي زني كه بيايد و بهتر↓

براي مرگ غرورت ترانه اي باشد

" شروع درد همينجاست، نه نه ، پايينتر" *

كنار گوشي خيسي كه هي ترا گريه

درون دست عرق كرده ي مني ديگر

كه باخت قافيه اش را كه تو بگويي " بد!"

و او بخندد و...حالا، به روي هيچ نفر...

: دلم عجيب گرفته... : چرا عروسك من؟

بگو اگر چه برااااي دفعه ي آخر

" اجازه هست كه اسم ترا..." * نمي گويم

فقط عزيز! عزيز مني كه بي باور↓

هزار سال براي دلت دعا كردم

بدون هيچ پرانتز ، بدون هيچ اگر

هزار سال براي  ...هنوز اينجايي

" كنار خيسي بالش ،كنار يك دفتر" *

و سوت مي كشد اينجا تمام مغز سرم

كه پس چرا نمي آيي به اين طرف دختر؟؟؟

و من كه مسخ شدم با فرشته هايي كه...

سه قطره خون پريده به دسته ي خنجر

 

 

 


عبارات مشخص شده با ستاره برگرفته از كتاب "فرشته ها خودكشي كردند- سید مهدی موسوي"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:56  توسط سيمين شريفي  |