تبليغاتX
باران-برگ

"چراغها را خاموش ميكنم، سايه ها هنوز هراسان آرامشند..."

 

 

زندگي مي تواند همين باشد

چشم در چشم تو ايستادن

با چشم سفيديهاي مكرر

كنار تابلوهاي توقف ممنوع

و بوسيدن لبهايت

روي خطوط عابرپياده

فارغ از آمد و شد الگانسها و آدمها

 

                   

 

 

صداي هواپيما، جيغ آمبولانس، تلفن

سر و صداي عجيب هزارها كاميون

كسي كنار سري كه تمام ديشب را

چه بوسه هاي قشنگي! مكيدن ناخن...

كسي كنار تفنگي در امتداد تنش

و فتح حال و هواي دروغ ناپلئون

كنار خاك غليظي عروسكي خوني

خطوط برفكي خيس تلويزيون

"سلام خانم لاغر! كشيده ي عريان!

منم آدم كابوسهاي آراگون

دوباره آمده ام تا ترا كمي بي خواب...

نگو برو به جهنم... و جيغ و داد نكن!..."

[صداي سرد نفسهاي ديو منفوري

من و جهان پر از ترس قصه ي كوري]

چراغ خواب فضول هر شب بيدار

و تخت خوب مريضي پر از نم دوري

عرق نشست ميان دو كودك تنها

و هق هقي كه فلج شد ته ته گوري

كشيد دست خودم را كسي به لبهايم

كشيد دست خودم را...چه بوي كافوري؟!

"آهاي خانم مشكي! سفيد پوشيدي؟؟؟"

چه جمله هاي كثيفي! چه لحن بد جوري!

[صداي قهقهه هاي هزار آدم بد

كسي بدون توجه مرا صدا مي زد]

سكوت سرد و سياهي كه گفت: سيمينم!

زني كه باز ترا از گريز مي چينم

زني كه باز رسيدم به آخر قصه

و ردپاي كلاغي كه در تو مي بينم

نفس نفس زدن يك متر...سگ خسته

چقدر سرد شده دستهاي غمگينم!

هزار هزار مربع سياه و بد هيبت

زني كه گيج مي كندم در نقاب ديرينم

[و دست مي برم و حال مرده اي مجنون

نقاب پاره شد و دستهاي من پر خون]

كنار جوي پر از فاضل- آب هر روزي

ورق ورق نوشته شدم در فوايد طاعون

و مرگ موش مرا خورد كه هي برقصم ، هي

شبيه پيچش سردرگم حلزون

و تف كنم به تبار سفيد و زرد خودم

و تف كنم به كراوات آبي قانون

[و ترس ميله مرا زد به كودكي هايم

نگاه كن زن هرزه! هنوز اينجايم]

كنار بستر مردي كه در تنم مي مرد

و حس خوب تني كه... چه بي سر و پايم!!!

اتاق خلوت تاريك هر چه هر جايش

و عطر مستي گيسو و ظرف ودكايم

كتاب گيج پر از شعرهاي سرگردان

نقاط سرخوش بحران كه در كف پايم

به قلقلك كه شبيه هزار ويك عقرب

مرا به نيش كشيده درون رويايم

[زني كه جيغ ... با دهان كاملا ً بسته

كه خسته ام گل من! از تمام تو خسته]

صداي گريه ي آرام يك من ويران

خطوط زرد تفاهم در انتهاي جهان

خودم كه مثل خودم كه پريدم از خوابي

و دست خوب كسي كه كنار من پنهان...

مرا تكان شديدي كه "هي! عزيز دلم!

بلندشو، بلندشو عروسك بيجان!"

هراس ثانيه هايي كه سخت ترسيدم

و تق... شكستن بغضي كه در دل انسان

هزار شيشه ي خرده كه در تنم جنبيد

پناه بي غرضم به... به خنده ي شيطان

  

شبيه لحظه ي خيسي كه در تنم مردي

و هق هقي كه نكردم، شكست مي خوردي

شبيه دست سفيدت كه در تن پيرم

و هق هقي كه نكردم كه بي تو ميميرم

شبيه آب كه نقطه... كه نقطه ام كرده

و التماس "عزيزم! عزيز من! سرده..."

و چنگ مضطربي كه... و تار موهايم

صداي تلفن همراه آرزوهايم

شبيه آخ، شبيه ترانه اي خالي

و بوي داغ  وغليظ تن تو انگاري

شبيه مرگ كه بايد تمام غم هايم

و ازدحام كبود منم منم هايم

كه التهاب كه بخشش كه بوسه اي خوني

تو و خيال كسي كه...شريك افيوني!

شبيه هيچ شبيه همين پك آخر

و دختري كه همين جا... كه مي شود پرپر

كنار عشق... و عشقت رواني اش كرده

پتوي خيس... سه نقطه... و انتها... نقطه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط سيمين شريفي  |