ع...ب...ذ...گ...ش...ج...ض...حرفهاي خسته اي كه پشت سر هم چيده مي شوند.همين! آيا
براي گفتن بايد به ثانيه هاي اين همه شتابزده اين همه تاوان پس داد؟ حالم از بي تابي محتاطانه
و ناهماهنگ اين همه چشم و اين همه دست بهم ميخورد. از اين همه واژه هاي مفت به گريه
افتاده... دلم مي خواهد بروم زير همان ميز كوچك قهوه اي كه مثل فنجان رنج فالهاي تكراريم
غليظ و مشوش است و پاهايم را جمع كنم توي شكمم و جرم سرم را ضرب كنم در شتاب بي
اندازه ناهوشيار ذهن معتادم... زانوهايم درد بگيرد و درد بگيرد و من خيره به حلقه هاي
خاكستري نابالغ فوتهاي نابالغ ترم سرم را تكان بدهم به نشانه ي تاسف تاسف آورم از خدا و
خودم و خواستنهايم.........
مي فهميد؟ زمان دارد توي دستهاي من ذره ذره آب ميشود وهواي خانه ي من خيس خيس
است از ثانيه هاي خودكشي كرده ي در بدر... از لحظه هاي مرده در بيداري...
□ □ □
چايي؟!... كه خيلي خسته تر از من فلج شده
روي خطوط خسته ي اين سيم كج شده
دارم نگاه ميكنم... مرگ تفاله اي...
يك زن كه غرق عشق بي... سد كرج شده
چايي كه داغ و ملتهب مثل تمام سال
يك هورت سخت مسخره، دنياي قيل و قال
ميزي كه لك قطره اي را خنده مي شود
Stop!... نبرد نابرابر، ممكن و محال؟؟؟
بوي كوكو، يك وسوسه ، سيگارMarlboro
من را به رويا مي زند امشب خيال تو
بشكن نمازت را كه مست بوسه آمدم
نور كم مهتابي و ليوان آب جو
من را تصور كن كنار يك خيال خام
من را كه مي ترسم از اضمحلال نردبام
من را كه مي رقصم و ليوانها شكسته اند
يك پاي خوني... لذت پايان اين درام
چايي؟!... كنار خط خيسي گريه ميكنم
يك بوق ممتد، لرزشي بيمار در تنم
من را حلالم كن كه چشمت را كشيده ام
من را كه بي اندازه و بي وقفه يك زنم
لذت مرا پر كرده روي ميز خسته اي
با جزوه هاي فلسفه، قلب شكسته اي
يك تابلو از انتظار كوچ من به صبح
طرح پليد پرده و درهاي بسته اي
حالا خودت را جاي من بگذار، جاي من
گم كن خودت را توي اندوه صداي من
چرخ كليدي توي يك در كه هنوز هم
شيطان كه بر مي خيزد از توي اداي من
خسته نباشيد كمي كشدار و پر هراس
يك شاخه شب بو كندن از روي همين تراس
بايد خودم را طي كنم در عرض اين اتاق
رو كردن يك برگ ديگر، خنده اي كه آس...
آس دلي خوني كه توي زندگي گم است
درگير درد و غصه ي هر روز مردم است
خم مي شود توي غريب خانه اي بزرگ
آس دلي كه متهم به بوي گندم است
سوز عجيبي توي چشمم، سوزشي عجيب
چند قطره ي داغ معطر مثل يك فريب
پس ميكشم دست خودم را- چه جهنمي!-
مي تلخم از اندوه باغ و ادعاي سيب
چايي؟!... كه روي ميز خشكي ابر مي شود
يك زن كه تنديس خداي صبر مي شود
انسان خودش را توي دنيا محو ميكند
مثل تفاله... زخمي اين جبر مي شود
براي شنيدن اين شعر اينجا را كليك كنيد
□ □ □
غمگين ترين فصلي كه باران بود مي رفتي
وقتي زمستان در زمستان بود مي رفتي
من داشتم كنج خودم له مي شدم انگار
روزي كه ديگر روز پايان بود مي رفتي
سخت و سياه و سربي و ساكت مرا بردند
ثانيه هايي كه فقط تكرار يك دردند
ثانيه هايي كه مرا آرام دزديدند
من را و خود را كنج بي تكليفي ات مردند
هرشب دعاي ناقصم بر پشت بام خواب
دنياي دردآلود يك زن روي تخت خواب
هر شب من و خميازه هاي موذي كشدار
من... و ديازپام دهي افتادنم در آب
زنگ مكرر، گوشي هي بوق، هي خاموش
ارضاشدنهاي من و دست من و آغوش...
سر خوردم از بالاي خيسي كه رهايم كرد
هي سر بريدنهاي حرفم از دهن تا گوش
حالا كنار ميله هاي سرد افتادم
شكل سكوتي محض در آن سوي فريادم
حالا خودم را حبس كردم پشت سيميني
كه روزهاي خشكسالي داد بر بادم
حالا من و درد گريزي سخت تكراري
ديگر به من چه نازنين كه دوستم داري؟
من مرده ام مثل زني در انتهاي شك
بايد براي روز نابرگشتن ات ...آري
حالا كه از دنيا شدم دلگير بر گشتي
حتي از اعجاز خودم هم سير برگشتي
اينجا زمستان در زمستان يخ زدم بي تو
دير آمدي... جان دل من! دير برگشتي
براي شنيدن اين شعر اينجا را كليك كنيد