تبليغاتX
باران-برگ
هميشه حادثه بعد از چراغ اتفاق مي افتد

اين سوي اين دو نقطه ي نوراني

خيره مي شوم به ردپاهاي نرفته ام

از دندانهاي اين گرگ خانه زاد

حيرت و حسرت

چكه چكه مي ريزند

 

     □           □           □

 

"همه چي از اولين رنج شروع شد، از رشد يه دايره ي كوچيك دردناك ، زير پوستم…"

 

    □           □           □ 

 

همه چيزم را جمع مي كنم توي كيف مشكي ام. چراغها را خاموش ميكنم و مي آيم.

هدفون توي گوشم جيغ مي كشد. دارم فكر مي كنم براي  زندگي كردن دو چيز لازم است: حماقت و شجاعت…

و به دستهاي خاليم نگاه مي كنم.

اتومبيلي با سرعت، از چراغ قرمز عبور مي كند و من به پاهاي نامطمئنم خيره مي شوم.

دارم فكر مي كنم براي زندگي نكردن دو چيز لازم است: حماقت و شجاعت… و حالا، جمله ي تو، توي گوشم جيغ مي كشد...

" من …ات را ازتو گرفتم…؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!"

همه چيزم را جمع مي كنم توي كيف مشكي ام. چراغها را خاموش مي كنم و… پياده مي شوم.

سد، به طرز ناباورانه اي غمگين است… سد، به طرز ناباورانه اي پر درد است…

 

 

    □           □           □

 

 

چراغ! حادثه دارد… و اتفاق افتاد

زني كه پشت دريچه و چلچراغ افتاد

شبيه كودك خيسي كه گريه اش باريد

و شكل جاذبه اي كه… درون باغ افتاد

صداي بال پرنده كه تاوه را پر كرد

و چكه چكه ي روغن كه بر اجاق افتاد

دوچشم مات پر از له به آن همه ليوان

و رعد و برق غليظي كه در اتاق افتاد

نگاه ميز و موشي كه در تنش جاماند

تن كبود كسي كه… چه داغ داغ افتاد!

سرش… و دايره هايي كه گيج و گم بودند

صداي تير، صداي كه " يك كلاغ افتاد…"

و بست پنجره را تا… درست اينجا بود

كه زن به فكر رهايي … و… و طلاق افتاد

 

 

برای شنیدن این شعر اینجا را کلیک کنید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:28  توسط سيمين شريفي  |