تبليغاتX
باران-برگ

همه ي واقعيتها، واقعي نيستند. الان درست صد و دوازده روز گذشته است. صد و دوازده روز كذايي مضحك. حالا چرا و كجا و چگونه اش بماند اما. . .  خودم ، خودم را حبس كرده بود توي يك حباب شيشه اي كوچك. ماربروها پريدند توي پاكت كاپتان بلك و كاپتان بلك ها پريدند توي پاكت دان هيل تا با قرمز خونيش مرا بچپاند توي همان فضاي تنگ و رخوتناك بيست و پنج سال پيش. شبي كه باران مي باريد و مادرم از درد مرا تف كرد توي دامن دنيا. . .

نشستم  پشت قابهاي سياه و سفيد و بلند بلند گريه كردم به حال خدا... به حال خودم ... و موشي موذي از پشت ميز كار،  به يمن كاميابيهاي دوباره اش هي خط كشيد روي عكسهاي  كودكيهاي از دست رفته ام.

نه دزديدن كيس بهانه اي دستم داد براي نيامدن نه آشفتگيهاي دل بهم زن تخت خواب گريه آورم. پاشنه ي در خانه را  به زور كنده بودند كه بگويند " در هميشه روي همين پاشنه مي چرخد" و ميل باكس بيچاره ام، نيمه شبانه از داشتنهايش خالي شد.

اينكه كجا بودم ، چرا و چگونه ... بماند. اينكه ورق پاره ها احاطه ام كردند توي زندان كار تا نيش بوسه هاي نداده اش را از ياد ببرم. تا اس ام اسهاي مرده ام را با دستهاي كوچك و سردم دفن كنم توي گور دلتنگيم و لب نجنبانم به بوسه و خواهش... اينكه تمام صد ودوازده روز را طي كنم توي هراس رخوتناكم از صفحه ي مربع اين خبرگاههاي مصنوعي و زل بزنم به دود وحشي سيگار و بخوابم  و بيدار شوم و بخوابم و بيدار شوم و بخوابم و بيدار شوم...

- امروز چند تا؟    -بيست و يكي...

- امروز چند تا؟    - چهل و سه تا...

- امروز؟              -هفتاد و چهار...

اينكه چرا كسي نگفت موهايم را چرا كوتاه كرده ام و چرا بوق اشغال آسايشگاه آزادي ، روان پريشان مرا پريشانتر كرده. اينكه چرا به وعده ام، وعده ي خنده آورم با برفها عمل نكرده ام؟!!!!!!!!

" زيارت مسرت بخش آن دو دست سبز جوان... و روشن كردن شمعي در باد روي سنگ قبر مخملي مادر..."

حالا درست صد و دوازده روز است كه برف نيامده. كه تو نيامدي. كه شما نيامديد تا من نوميدانه ايمان بياورم به آغاز فصل سرد. به اينكه تمام لبهاي الكلي اين شهر وقتي كه مرا مي بوسند در ذهن خود طناب دار مرا مي بافند و حالا... من بايد با كمال انتحار و آرامش براي صاحبان تمام اين وبلاگهاي لعنتي تسليتي بفرستم. تسليتي براي مرگ نابهنگام دختري كوچك كه دستهايش توي هيچ باغچه ي سرنابراهي  سبز نشد و محكوم شد كه تا ابد دلش را در يك ني لبك چوبين بنوازد آرام آرام...

اين آخرين پيام تنهايي است از اعماق اين جزيره ي نامسكون. ديگر هيچ چشمي را به خواندن و سر ريز شدن دعوت نخواهم كرد و هر روز از توي اين حباب شيشه اي كوچك نقش مي زنم  روي اين مربع مشكي...

تمام نيامدنهايت را مي گذارم به حساب همان موش موذي مرموز و دلم را مي دهم به سوت نامطمئن تمام قطارهاي نيامده.

" اينجا... بعد از اين هر روز چيزي نوشته مي شود. چيزي به وسعت حباب شيشه اي تبدارم. . ."

چيزي به غمگيني بيست و پنج سال رفته و . . . مرده. ديگر هيچ چشمي را به محفل عزاي آينه ها دعوت نمي كنم. اينجا روي اين حباب شيشه اي كوچك ، دريچه اي است درست به كوچكي ناخنهاي كوچك و كشيده ام. هر وقت كه دلت خواست  صدايم كني ، سرت را برگردان و بگو " سلام!". . . فقط همين.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط سيمين شريفي  |