تبليغاتX
باران-برگ

با بردباري سالهايي كه رفت و با سرخوشي سالهايي كه در راه است... اين هميشه يادتان باشد:


□           □            


آدمهاي معمولي

عشقهاي معمولي دارند

مردان مسافر

زنان چشم به راه . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:58  توسط سيمين شريفي 

زندگي بهانه ي خوبي است براي گريستن

حالا

انگشتانت را بچسبان به لبهايم

تا با عطر بوسه و سيگار

بلند بلند

گريه كنيم

 

 

□       □      □

 

 

براي ف.ب . . . و به خاطر عشق

و. . .

جنون :    

 

سيمين، زن هرزه، الهه، بت، خدا، خودم...

اين واژه هاي خسته را هي مي زنم به هم

ديزالو... طرح دختري زير پتوي خيس

توي خيال خودكشي هي غلت مي زنم

-برگرد!

روي سينه هايم سبز مي شود

اسپرم بي رنگي كه دارد مي خورد قسم:

" ناز دو چشمانت مرا از هوش برده است..."

هي گول مي خورم ... و هي بازيچه مي شوم

يكبار ديگر كج كجي از ارتفاع حوض

بالا مي افتم روي اين كابوس ... مرده ام؟

-نه، نه، تمام گربه ها را سر بريده اند

حالا سقوط طرح دختر در سكوت هم

تكرار تلخ لحظه هاي يك جنون محض

آسايش اين گاه مضحك را بزن بهم...

من جيغ مي كشم ... و خانم هاي بد ادا

من را به تخت كوچكي... من جيغ مي كشم

- ف... !

يك گلوله...

- دكتر احمق! مرا نبند

دستان لرزان من و...

- آروم دخترم!

ف... يك گلوله توي مغزم تير ميكشد

او با سه نقطه مي دود پشت تباهيم

- آقاي دكتر! من به او...

- آروم دخترم!

- آقاي دكتر! من دروغي تلخ گفته ام...

انگار خواب نشئگي ، سيگار من كجاست؟

چيزي به دارم مي كشد هر لحظه ، دم به دم

يك خط جواب سرسري

- گمشو كثافت_ ...

حالا!!!... و من سمت خودم شليك مي شوم

تق تق... و مرگ دختري با يك ديازپام

آسايش اين گاه را...

- آروم دخترم!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط سيمين شريفي  | 

. . . هي آه مي كشم

آه مي كشم

آه مي كشم

مامان

دفتر نقاشي مرا مي بندد......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط سيمين شريفي 

" سلام
جرا فکر می کنی شاعری ---چرا ؟خجالت هم خوب چیزی هست
چرا هر کی از ننه باباش قهر می کنه وبلاگ درست می کنه
حد اقل اخر شعرا رو به یه نتیجه برسون
راستش داشت یادم می رفت ---اگر می خواهی دوباره نقدت کنم
بالای وبلاگت بنویس
به نام شعار رند نظر باز ××××بدون نامه تو کی نامه شد باز
در اخر من یکی از کسانی هستم که خیلی تو وبلاگش میری
نشون به اون نشون که قالب وبلاگش سیاه هست
<می خواهی باور کن نمی خواهی باور نکن>
قبلا خیلی ازت تعرف می کردم ولی الان به خاطر....
خدانگهدار . . ."

تعجب نكنيد! اين يه كامنت خصوصيه كه ساعت 3:44 امروز عصر  با نام "سيد" و بدون هيچ آدرسي برام نوشته شده. چرا دارم  اين كامنتو اينجا ميذارم؟؟؟؟؟؟؟؟ شايد به خاطر اينكه از لحن شوخ نويسندش خيلي خوشم اومد. اي كاش آدرسي برام ميذاشت تا ازش تشكر كنم. منتها محض اطلاع اين دوست خوبم :

محض اطلاع يك: من فقط به چهارتا وبلاگ  زياد سر ميزنم- اونم نه هميشه- كه سه تا از اين وبلاگا سياهه يكيشم سبزه. تازه يكي از اونام سيده.....حالا شما كدومشي عزيزم؟

محض اطلاع دو: من نيازي به تعريف هيچ كس ندارم چون براي بدست آوردن هيچ كس نمينويسم. مي نويسم چون دوست دارم بنويسم. چون مثل نفس كشيدن باهامه....

 محض اطلاع سه: براي يه قابلمه پلو شعر گفتن  آخر و عاقبتش ميشه اين همه شاعر جشنواره اي و جناحي كه يادشون ميره رسالت ما پيدا كردن نبض خاطره هاست نه رگ زدن...

" تمام شاعران اهل دروغند                        مگر آنها كه از جنس فروغند"

محض اطلاع چهار: اينا هم آخر و عاقبت همون سه زدگي معروفه كه هميشه ازش حرف ميزنم. امان از اين " سه " لعنتي......

محض اطلاع پنج: بر خلاف اون چيزي كه تا بحال فكر مي كردين آدم بي ادبيم. نه؟ اين آخر و عاقبت شكستن بيست و پنج سال سكوته.....

محض اطلاع شش:  درون هر زنی يك فاحشه خوابيده ...درون هر مردی يك خداي بي عرضه...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 19:21  توسط سيمين شريفي  | 

دكترم مي گه سيگار نكش

دكترم ميگه عصبي نشو

دكترم ميگه فكر نكن

دكترم ميگه شكلات نخور

و من

همه ي اين كارا رو ميكنم . . .

چه مسيرهاي كوتاهي براي رسيدن به مرگ وجود داره!!!!!!!!! مگه نه؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:14  توسط سيمين شريفي 

وقتی که داشتم داغی حادثه را

پک می زدم توی غربت سیگار

قطار خالی تنهایی جیغ می زد توی مغز سرم

قطار خالی تنهایی که ترا با خود برد

ترا

با آن معشوقه ی کشیده ی معمولی

که نه بوی یاس می داد

نه بوی خون و خودخواهی

و من

حلقه حلقه دود شدم تا باور کنم

زنی که زیر باران مرد من بودم

و قطار خالی تنهایی

توی مغز سرم جیغ کشید و ترا با خود برد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط سيمين شريفي 

باراني كه غمگين تر از هميشه مي بارد و چرخش نامطمئن باد روي زخمي تن درختهاي پرتقال...

مادرم درد مي كشد

درد مي كشد

درد مي كشد

و من با پاهاي خودم به اين دنيا مي آيم.......

" سلام زندگي!

سلام ماهيهاي غمگين قرمز در!

سلام سالهاي سال دلتنگي! نگفتن! نخواستن! نتوانستن!. . .

سلام قصه ي پر از هراس پم پمها و چترها و پرگارها!

سلام سنگيني سكوت هفت سالگي! اتاق خالي بيمارستان! كپسول دل بهم زن اكسيژن!

سلام قبرستان دوردست! پيراهن زرد خال خالي! گلدان بي دريغ شمعداني خوشحال!

سلام چشمه هاي كشف ناشده!

سلام كمري! روون! قرمزي!

سلام پونه هاي نابالغ! بوسه هاي مرده به دنيا آمده!

سلام عروسك بي دست! بيتا!

سلام مورچه هاي صبور! درخت ليموي سر بزير!

سلام كودكي نداشته! جواني از دست رفته!

سلام دخترك چشم سياه غمگينم!

سلام سيمين!...."

و حالا، همين حالا، درست بيست و شش سال است كه در آمد و شد بي وقفه ي ساعتها به آمد و شد بي وقفه ي ساعتها سلام مي كنم...

سلام مي كنم

سلام مي كنم

" سلام ساعتها!

سلام آمد و شد بي وقفه ي ساعتها!

سلام..........."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 4:0  توسط سيمين شريفي 

. . .کبریت را روشن کن

این

آخرین نخ سیگار است

نمی بینی چقدر بوی بنزین می دهد تنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:44  توسط سيمين شريفي 

مادرم فقط یکبار گفت: یا امام رضا!

همه ی دریچه های قلبش گشوده شدند

پس چرا با اینکه این همه صدایت می زنم

همه ی اس ام اسهایم بی جواب می مانند؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:6  توسط سيمين شريفي 

سارها عزادار هجرتند

کلاغها عزادار ماندن

میان ماندن و رفتن

چه منظره ی دردآوری  دارد سیاهی چشمانم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:23  توسط سيمين شريفي 

یک روز سراسیمه بازمی گردی تا عشق گمشده ات را پیدا کنی. اما دیگر هیچکس ترا به جا نمی آورد جز کودکم که ترا از قصه های هر شب مادرش باز می شناسد. . .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:4  توسط سيمين شريفي 

 آه . . .

چه نومیدانه دوست می دارمت

همچون پرنده ای که در قفس

آزادی را . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:51  توسط سيمين شريفي 

.

.

.

کبوتر حرمت شده بودم

پرم دادی

به چینش نان. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:43  توسط سيمين شريفي 

. . .اگر اون قدر شجاعت داشتم که یک فاحشه باشم ،حتما تابحال خودکشی می کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:56  توسط سيمين شريفي 

بهمن میگه این فقط می تونه یه مقدمه باشه. پس بذارید یه مقدمه باشه برای تولد مریم... مریم من...

□   □   □

زیر درخت آلبالو به دنیا آمدم. با هسته ی گردی در شکم. سنگ روی پیشانیم کویدند تا زائیده شوم. پس نخستین گام ، نخستین درد بود.

قار قار کوتاهی که خلاصه ام کرد توی نفرین و نفس...

بریده شد دودستم و آیه های سر سیاه با فشار نامطمئن یک انگشت سر بریده پریدند وسط کتاب خطی قرآن. داشتم گریه می کردم که چرا شاخه های حیاتم اینقدر کوتاه است که خواب دیدم، پیامبری مجنون چشمهای بارانی من، خودش را از برج میلاد پرت کرده است پائین.

خنده ام گرفته بود از ناهماهنگی حرف ها و صداها. خودم را زدم به کوچه ی " مهدوی " و سرم را تکیه دادم به دسته ی مبل... حالا درست دو قدم مانده بود تا " پروستا گلاندین " کار خودش را بکند. دم در دستشویی که رسیدم درخت آلبالوی پیری هاج و واج نگاهم می کرد...

**پروستاگلاندین آمپولی است که برای سقط جنین به کار می برند**

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:24  توسط سيمين شريفي 

شروع هفته ی من از امروزه - جمعه-... و این فقط یعنی یه لجبازی بچه گانه با خدا.همین...

*** اونهایی که ادعای مسلمونی ندارن میدونن منظورم به چیه اما اونایی که ادعای مسلمونی دارن آیه ی ۵۴ سوره ی اعراف رو بخونن. ***

□      □      □  

. . . هیچوقت آن قدر زیبا نبودم

که ترا اغوا کنم

به تبعید زمین و ساکنانش

به انتهای منظومه ی شمسی

آه که چه عاقل بودی که مرا اینگونه ساختی

خدای احمق من!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:47  توسط سيمين شريفي