تبليغاتX
باران-برگ
قرآن باز می کند مادرم

من

چنین گفت زرتشت را ورق می زنم

مادر به چادر سفیدش می رسد

من به روز گار سفیدم، نه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط سيمين شريفي 

به شیشه ها دستمال می کشم

با خاطرات دستمالی تنم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط سيمين شريفي 

دیر آمده ها زود می روند

زود آمده ها،دیر

میان دیر و زود

وقتی را انتخاب کن

تا هیچگاه از کنار من نروی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط سيمين شريفي  | 

بستر تنهایی ، بستر رضایت است.

این را نه راهبه ها می دانند، نه روسپی ها. تنها من می دانم که کودکی از دست رفته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط سيمين شريفي