ميگويند در به دري ارثي است
از مادر به دختران.
حالا حساب كنيد زنان سرزمين من ،" چه قدر ؟"خوشبختند!!!!!!!!!
براي "ز" - نماد بي چون و چراي جنس من ،مادر ،معشوقه ،خدا-
براي "ز" و عشق گمشده ي بي مرگش :
ديشب سرم را كوبيده بودم به ديوار دلتنگي. صبح كه از خواب بلند شدم تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي داد. الان درست ده روز و هفت ساعت است كه تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي دهد. ده روز و هفت ساعت و چهل و پنج دقيقه و سي و هفت ثانيه...
بوي تابستان و ماده ضد عفوني كننده تمام راهروها را پر كرده. در اتاقم را كه باز كردم پناه بردم به هواي مصنوعي. يك چيزي داشت خرخره ي دستانم را مي جويد. خودكارم را برداشتم و فرو رفتم توي جق جق جويدن همان موش موذي بيكار. ثانيه شمار كه قدم مي زد دستهايم به لرزش بي وقفه افتاده بود. من اينجا چه مي كردم؟؟؟
تمام شب خواب اسپارتاكوس را مي ديدم، خواب ژان دارك را ...
تيغ نگاهم مي كرد. قيچي نگاهم مي كرد. خط كش نگاهم مي كرد. ناگهان ياد آن دختر توي فيلم افتادم. همان دختري كه چشمانش را با قيچي در آورد و گذاشت توي جاي خالي چشم دوست پسرش كه تكه تكه شده بود.
من بايد براي تو چه ميكردم بهمن؟؟؟
قيچي به من لبخند مي زند و هراس...
جناب آقاي ن...
مدير محترم ...
احتراما به استحضار مي رساند كه من تمام ديشب، خواب اسپارتاكوس را مي ديم. احتراما به استحضار مي رساند الان ده روز و هشت ساعت و پنجاه و پنج ثانيه است كه توي كوچه هاي ما صداي تيراندازي مي آيد. احتراما به استحضار مي رساند جنازه خوني بهمن را از پيش چشمم كشان كشان بردند و توي آن جاي يك تكه گوشت صنوبري شكل خالي بود.
- آقاي مدير محترم! شما قلب نداريد كه براي چند ساعت به من قرض بدهيد؟؟؟-
امروز : سه شنبه 88/4/2
-ارسال پرونده هاي بررسي شده
-تهيه جدول تعيين پايه و مرتبه
-تماس با علوم پزشكي گرگان...
آقاي مدير محترم! من تمام ديشب خواب اسپارتاكوس را مي ديدم. خواب ديدم كه قرار نيست ديگر اينجا بمانم. خواب ديدم كه توي ميدان ك... تيري به قلبم زده اند و جاي يك تكه گوشت صنوبري توي بدنم خالي شد و بعد هم... همه...همه...همه شادي كنان گفتند: ببخشيد خانم! اشتباهي به شما خورده...
آقاي مدير محترم! من هق هق دارم. چه كسي مي تواند بعد از ده روز و هشت ساعت و پنج دقيقه و بيست و نه ثانيه دويدن بيايد و براي شما گزارش تهيه كند؟ آن هم وقتي كه بهمن نيست، الان درست دو روز و چهارده ساعت و هفت دقيقه و هشت ثانيه است كه نيست. تمام شهر را دنبال قطره قطره هاي خونش گشتم اما...
تلفنم زنگ مي زند.
- سلا م خانم "ف"، بله خوبم. شما توي زونكنهايتان، پرونده هايتان، كشوهايتان يك تكه قلب نديده ايد؟ يك تكه گوشت صنوبري شكل خوني؟؟؟ پس چرا تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي دهد خانم "ف"؟؟؟
چرا صفحه ي مانيتورم سوراخ است؟ چرا پرينترم افتاده روي زمين؟ چرا كف اتاقم پر از اشياي تكه تكه شده ي ناشناخته است كه بوي گوشت مي دهند و دلتنگي؟؟؟
-ضربه هايي كه به در اتاق مي خورد درست مثل همان شب است-
:نه، نه، نه... مرا به كجا مي بريد؟من فقط دارم كمي ميخندم. به حال و روز دستهاي درهمم كه الان ده روز و هشت ساعت و يازده دقيقه و سيزده ثانيه است كه در هم گره خورده اند و باز هم نمي شوند. مرا به كجا مي بريد؟
- در اتاق را همان طور شكسته اند كه همان شب...-
:شما نياز به استراحت داريد خانم!
:آقاي مدير محترم پس چرا اين پرستارها لباس سبز به تن دارند؟ مگر نگفتند جانبداري از يك كانديدا، آن هم بعد از انتخابات، آن هم در يك محيط دولتي ممنوع است؟
آقاي مدير عزيز! احتراما به استحضار مي رساند اين پرستارها با خود اسلحه هم دارند. آقاي مدير عزيز! من پشت شيشه هاي هراسم. شما كه با اين پرستارها دوست هستيد از آنها بپرسيد توي راه بهمن را نديده اند. يك جنازه خوني با جاي خالي يك قلب... همين حالا قيچي را فرو كرده ام توي قلبم و از آنجا كندمش. مي خواهم بگذارم توي حفره ي خالي تن بهمن...
آقاي مدير عزيز!
آقاي مدير عزيز!
شما كه اطلاع رسانيتان خوب است به مادرم بگوييد كه من گفتم:
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم...
آقاي رئيس! پيشنهاد ميكنم براي فرار از آتش دوزخ ديگر در خانه ي دولت نماز نخوانيد ...
□ □ □
مهدي موسوي وبلاگش را براي هميشه بست و نوشت :
" فعاليت فرهنگي و هنري در فضايي كه بر پايه ي دروغ
و توطئه شكل گرفته باشد حرام است"
من و تو هميشه باهم فرق داشته ايم مهدي!
و حالا هر دويمان داريم فرياد مي زنيم... تو با ننوشتن و من با نوشتن، چرا
كه سكوت در فضايي كه بر پايه دروغ و توطئه
شكل گرفته باشد حرام است...
عشق من!
عزيزم!
دوستم!
دعوتم نكن به سكوت...
تر جيح ميدهم همه چيزم را از دست بدهم تا
اينكه يك بي همه چيز باشم...
نه خشم هيچ ملتي ترا به خانه ات باز مي گرداند
نه سياست هيچ سياستمداري
آيا
آزادي
خواهد فهميد
كه چه گامي براي آزاديش برداشته اي ندا؟؟؟
□
□
□
"نصر من الله و فتح قريب" :
پرنده هيچ... پرنده... و من هنوز اينجا
پرنده خواب... پرنده... و ابتداي خدا
كنار تخت... و گوشي"الو پرنده ي من؟"
دو چشم خيس ، پرنده... و لحظه اي درجا
بزن بزن به كنارم ، به گوشه ام با غيظ
بزن بزن به تمامم ، به دختري تنها
كه سوخت شكل غريب نخي از اين سيگار
و مرد گوشه ي كافه " برقص بينيم بابا!"
□ □ □
تمام حادثه ها را زمين رقم زده است
تمام روز دلم را كسي قدم زده است
تمام روز كليدي شدم بدون دري
تمام روز اسير سروصداي زري
تمام روز شبيه شعار بر ديوار
تمام روز دلم را كشيده ام بر دار
تمام روز كنار هزار و يك ميدان
تمام روز كنار سميه و ايمان
كنار ظرف نشسته ... و پاكتي سيگار
و در كه پلك نميزد براي اين بيمار
كنار بهت ، كنار كشاكشي خوني
و مرگ موش درون توهم گوني
و باز خاطره هايي از آنور دنيا
زني بدون لباس و رضايتي بيجا
زني بدون لباس و صداي يك شليك
و مرد خوب كثيف و زني كمر باريك
صداي نق نق بچه... و قرص آرامش
من و شروع لطيف ژني بدون جهش
و باز عينك دودي ، جزيره اي گستاخ
و دست گمشده ي تو بروي من...من...آخ
□ □ □
كسي تمام خودش را ... كه باد هم برده
كسي كنار دو دستم ، كنار من مرده
كسي كه خون غليظي كشيد بر دستم
" بگو عزيز دل من! بگو منم هستم"
و باد ثانيه ها را ورق ورق كرده
كسي درون جنينم كمي عرق كرده
كسي كه باز براي... چرا مهم باشد؟؟؟
پرنده مرد ، پرنده... كه باز گم باشد
□ □ □
صداي مرگ... و كوچه پر از نمي دانم
و فتح دور براي من و تو مريم
و فتح دور براي ستاره اي خوني
براي هيچ بزرگي..." كه تو نمي دوني"
براي خواب ، گلوله... و آرزوي خدا
براي درد دل من... و دختري تنها
و فتح دور براي پرنده اي خسته
و فتح دور براي دري فقط بسته...