بندر "ماهشهر"؟!؟
اسم غریبی دارد اما
" میمش" به "آیش" نرسیده
اشک من را در می آورد
غربت...
گرما...
چقدر لاغر شده ای توی عکس عشق گمشده ی من!
□ □ □
روی تختم دراز کشیده بودم و نگاهش می کردم. داشت لباسهایش را می پوشید.پیراهن کرم. شلوار کرم...یک عالمه بغض سنگینی می کرد روی دلم...
-ع...! دیشب خواب همان پروانه های زرد را دیدم.داشتند توی باغ می دویدند و من دنبالشان می کردم. می خواستم بگیرمشان و بگذارمشان روی دستم و بعد زل زل نگاهشان کنم و با آنها حرف بزنم.درست مثل بچگیهایم که هیچکس را نداشتم برای حرف زدن و همیشه با پروانه ها و سنجاقکها و درخت لیموی...
-خب، کاری نداری عزیزم؟دیرم شده دیگه...
لباسهایش را پوشیده بود. ادکلنش را زده بود. اصلا همه ی کارهایش را کرده بود.از همانجا، ایستاده، بوسی برایم فرستاد و...........رفت.
مارلبروهای قرمز بقیه حرفهایم را می شنیدند.