تبليغاتX
باران-برگ -
وقتی که داشتم داغی حادثه را

پک می زدم توی غربت سیگار

قطار خالی تنهایی جیغ می زد توی مغز سرم

قطار خالی تنهایی که ترا با خود برد

ترا

با آن معشوقه ی کشیده ی معمولی

که نه بوی یاس می داد

نه بوی خون و خودخواهی

و من

حلقه حلقه دود شدم تا باور کنم

زنی که زیر باران مرد من بودم

و قطار خالی تنهایی

توی مغز سرم جیغ کشید و ترا با خود برد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط سيمين شريفي