تبليغاتX
باران-برگ -
خیس

       خیس

               خیس

                      خیسم

از خون

گریه

عرق

آیا مادرم

برایم دعا می کند هنوز؟؟؟

 

 

" موسوی! موسوی!   رای منو پس بگیر. . ."

بی اختیار اشک توی چشمان من جمع می شود. مثل همان شب -جلوی صدا و سیمای ننگینمان- که دستهایم را گره زده بودم به دست دوستانم تا با زنجیر محکمی که درست می کنیم راهی برای آن مستطیل سبز باز کنیم. درست لحظه ای که همه باهم فریاد میزدند:" موسوی!موسوی! پرچم ایران منو پس بگیر..."

فضای مسمومی که پر از خفقان و بوی گاز اشک آور است. سرم را خم میکنم روی خط سفید آسفالت و بوقهای ممتد هلم می دهد توی هیاهوی عجیب و غریب این روزهای نفرینی...چه کسی مارا فروخت؟؟؟من را...بهمن را...امین...مریم...سامی...ایمان.......علی......چه کسی مارا فروخت؟ و آن چنان گزاف که نمی توانیم حتی به چشمهای خودمان توی آینه خوب نگاه کنیم و گریه کنیم؟ پشت درهای بسته ی آن بیت نفرین شده چه اتفاقی افتاد که ناگهان پیام تبریک مضحکی کانالهای تلویزیونی بهت زده را پر کرد و شش ساعت انتظار و التهاب تبدیل شد به خنده های عصبی خنده آور؟؟؟؟!!!!!!

دلم میخواهد شیشه های خانه را پایین بیاورم. دلم میخواهد بزنم بیرون. اما مسلم می گوید با اینکار فقط خشم خودت را بیرون میریزی. می گوید حالا وقت خشمگین شدن نیست. باید راه حل قانونی در پیش گرفت. . .

آقای مسلم عزیز! راه حل قانونی توی مملکتی که از " قانون " فقط قاف سر به مهرش را برای قلع و قمع کردن و قدغن کردن می شناسد  چه سودی دارد؟؟؟ سالهای سال سکوت کردیم که به آرامشی برسیم که هیچوقت از آن ما نبود. ما نسل سوخته ایم دوست من! قربانیهای سرنابراهی که به هر حال طعمه ی تبرهای بی اختیار خدایانی تشنه اند. دلم میخواهد روی همه ی خطوط قرمز یک خط قرمز ممتد بکشم. سکوت چرا؟ وقتی که آرام روی خاکی که فکر میکنی مال توست در خیابانی که فکر میکنی مال توست ایستاده ای و پیش می روی تا ببینی کدامین دست ناخلف برگه های کوچک سرنوشت ترا دزدید. آرام پیش می روی چون فکر میکنی این حق تو است و ناگهان میبینی.....آن چه که از تمام چند ساعتی که بر تو گذشته می ماند قطره های خون است و خاطره ی رکیک چندین هزار فحش رکیک تر........

من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟؟که اگر دستهایم را به سمت ناکجاآباد هم دراز کنم باز محکوم به دیوارم...محکوم به شکستی جندین و چند باره..........

من در کجای زمین ایستاده ام خدا که دلم میخواهد تا پایان عمر کوچکم ایستادگی کنم؟؟؟

من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:11  توسط سيمين شريفي  |