قرمه سبزی با طعم گریه...
اسمش که میاد قلبم تیر میکشه...
مامان این جمله را همیشه برای بیماری سرطان میگفت. آخرش هم, خودش با سرطان رفت. تا آخرین لحظه دوام آوردم.تا آخرین لحظه بهش نگفتم بیماریش چیست. هر چند میدانم که خودش خوب میدانست. وگرنه قلبش آنهمه تیر نمیکشید توی روزهای آخر...
برای من مرگ همین حکم را دارد. اسمش که می آید قلبم...
آدمیزاد تا قبلش برایم قابل درک است, ملموس است, فهمیدنیست. اما بعدش, یکهو, به قول حسین پناهی میشود شاخه اناری که دستم بهش نمیرسد. حالا هر چقدر خدنگ بیندازم و سنگ به تیر و کمان ببندم برای بدست آورنش...
زنگ زده و با گریه میگوید: سیمین... پسرخاله ام...
و من میدانم, فقط من میدانم که اینطور گریه کردن و اینطور پسر خاله ام گفتن و هق هق بعدش یعنی چه...
دلم میخواهد ماشینم را بردارم و بزنم به جاده. بروم توی پیچهای گردنه های اطراف کرمانشاه. بغلش کنم. سفت سفت. و هیچ چیز نگویم. و هیچ چیز نگویم که میدانم, که خوب میدانم از دست دادن, برای همیشه از دست دادن چه شکل مهیبی دارد...
میگوید: خودکشی کرد... بالاخره خودش رو خلاص کرد و منو...
بقیه این جمله را با سکوت پر میکند چون هنوز هیچ چیز نمیداند. هنوز آن اندوه بزرگ, آن غم آدمکش حسرت به دل آورنده را نمیشناسد. هنوز اولین غروب تنهایی را نمیشناسد. اولین غروب بعد از باور کردن از دست دادن, برای همیشه از دست دادن را. وقتی که نه تنها زمین, که سنگینی کل جهان مینشیند روی سینه ات و راه نفست را میبندد و تو فقط گریه میکنی... گریه میکنی... گریه میکنی...
بهش میگویم که بغلش میکنم از همین فاصله. بهش میگویم که برایش صبر آرزو میکنم. بهش میگویم که دلم با تو است اما... اما خودم خوب میدانم چقدر ناقصم توی وقتهای اینجوری. که چقدر کم می آورم توی وقتهای اینجوری...
زیر قرمه سبزی را خاموش میکنم و با لیوان مشروبم مینشینم کنار عکست. میگویم: قلبم تیر میکشه مامانی!
لبخندت عمیقتر میشود. دستت را از زیر چانه ات برمیداری و میگذاریش روی زانوی راستم. همانی که چند روزست درد میکند. بدجور هم درد میکند. اما چیزی نمیگویی. چیزی نمیگویی که میدانی, که خوب میدانی در برابر مرگ, در برابر از دست دادن همیشگی هیچ کلامی به کار آدمیزاد نمی آید. هیچ کلامی و هیییچ, کلامی...
پ ن: امروز اولین باران پاییزی تهران بارید اما تو نبودی, تو نبودی تا پا به پای من نفس بکشی و حرف بزنی و گریه کنی...